تبليغاتX
ஜ ♥*دلنوشته هایمஜ ♥*
قالب وبلاگ

ஜ ♥*دلنوشته هایمஜ ♥*
گاهـی میان وسعــت دستان خالیــم حس می کنــم تمـــام دار و ندارم نگـاه توســت! 
پيوندهای روزانه
چت باکس


باران می آید

باران مثل چشم های من خیس خاطره است

راستی آسمان از چه دلگیر است؟


از یک خاطره بغض آلود ؟

یا آرزویی محال !؟

....... !

[ چهارشنبه هجدهم آبان 1390 ] [ ] [ ♥ ღ دختر پاییز ♥ ღ ]

معنای زنده بودن من با تو بودن است

نزدیک...دور

سیر...گرسنه

رها...اسیر

دلتنگ..شاد

آن لحظه که بی تو سر آید مرا مباد

مفهوم مرگ من

در راه سرفرازی تو

در کنار تو

مفهوم زندگیست

معنای عشق نیز

در سرنوشت من

با تو

همیشه با تو

برای تو

زیستن...

[ پنجشنبه دوازدهم آبان 1390 ] [ ] [ ♥ ღ دختر پاییز ♥ ღ ]
 یــــــه حالـــــــی دارم ایــــــن روزا ،

نه آرومــــــم نه آشوبــــــم !

به حالــــــــم اعتباری نیســـــت ..

تــــــو که باشـــــی منــــــم خوبــــــم ...

[ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ] [ ] [ ♥ ღ دختر پاییز ♥ ღ ]

کم کم یاد خواهی گرفت :

تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دوست و زنجیر کردن یک روح را

اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند

و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.

کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه

منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی
که محکم باشی پای هر خداحافظیی

و یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی

خودتان باشید!

"خورخه لوییس بورخس"

[ دوشنبه نهم آبان 1390 ] [ ] [ ♥ ღ دختر پاییز ♥ ღ ]

من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو.
مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند،‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت مــــی‌کند.
برای همین هم، مدتی ست دارم فکر می‌کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چـــــطور
بگویم؟‌دلم می‌خواهد تمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیـــــلی
دوستش دارم... یا... نمی‌دانم... کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کـوچولو
و تمیز من خانه داشته باشد.
خب راست می‌گویم دیگر . نه؟
پدرم می‌گوید:‌قلب، مهمان خانه نیست که آدم‌ها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب،
لانه‌ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...
قلب، راستش نمی‌دانم چیست، اما این را می‌دانم که فقط جای آدم‌های خیلی خیلی خوب است ـ برای همیشه ...
خب... بعد از مدت‌ها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم
و این کار را هم کردم...
اما...
اما وقتی به قلبم نگاه کردم، دیدم، با این که مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، خیلی هم راحت است، باز هم نصف قـلب
م خالی مانده...
خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم می‌رسید و قلبم را به هر دوتاشان می‌دادم؛ به پدرم و مادرم.
پس، همین کار را کردم.
بعدش می‌دانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه کردم و دیدم که بازهم ، توی قلبم، مقداری جای خالی مانـــده...
فورا تصمیم گرفتم آن گوشه‌ی خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که خیلی دوستشان داشتم؛ و این کار را هم
کردم:
برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدر بزرگم، مادر بزرگم، دایی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قـلبم جا دادم
فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم، توی قلب به این کوچکی، مگر می‌شود؟
اما وقتی نگاه کردم،‌خدا جان! می‌دانید چی دیدم؟
دیدم که همه این آدم‌ها، درست توی نصف قلبم جا گرفته‌اند؛ درست نصف ـ با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و
می‌گفتند و می‌خندیدند. و هیچ گله‌یی هم از تنگی جا نداشتند....
من وقتی دیدم همه‌ی آدم‌های خوب را دارم توی قلبم جا می‌دهم، سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم
و یک گوشه بهش جا بدهم... اما... جا نگرفت... هرچی کردم جا نگرفت... دلم هم سوخت... اما چکار کنم؟ جا نگرفت
دیگر تقصیر من که نیست حتما تقصیر خودش است. یعنی، راستش، هر وقت که خودش هم، با زحــــــمت و فشار، جا
می‌گرفت، صندوق بزرگ پول‌هایش بیرون می‌ماند و او، دَوان دَوان از قلبم می‌آمد بیرون تا صندوق را بردارد...

[ دوشنبه نهم آبان 1390 ] [ ] [ ♥ ღ دختر پاییز ♥ ღ ]

باران که می‌بارد

باید آغوشی باشد

پنجره‌ی نیمه بازی

موسیقی باران

بوی خاک

سرمای هوا

 گره‌ی کور دست‌ها و پاها

گرمای عریان عاشقی

صدای تپش قلب‌ها

خواب هشیار عصرانه

باران که می‌بارد

باید کسی باشد...

______________

باید جوجه ام باشــ ــهــ


[ یکشنبه هشتم آبان 1390 ] [ ] [ ♥ ღ دختر پاییز ♥ ღ ]

•.♥دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعامی کنند.

اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید.

7 آبانــ ماه روز گرامی داشت کوروش کبیر گرامی باد.

حال اینکه جای تاسف داره که تنها در تقویم ما ایرانی ها این سالروز ثبت

نشده!

واز کتوب درسی ما هم پاک شده!

با این حال یادش بر تارک و پود این مرز و بوم میدرخشد.•.♥

[ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ ] [ ♥ ღ دختر پاییز ♥ ღ ]

چترت را كنار ايستگاهي در مه فراموش كن
خيس و خسته به خانه بيا
باران باش!
همين براي هفت پشت روييدن گل كافي ست،
چه سرخ،چه سبز و چه غنچه!


حالا که آمدی

چترت را بردار !

اینجا چیزی جز مهربانی نمی بارد ..!

[ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ ] [ ♥ ღ دختر پاییز ♥ ღ ]

تمامــ اکسیژن هآے* دنیا را همــ که بیآورند

به کارمــ نمے آید!

من پُر از هواے تو ـَمــ

[ جمعه ششم آبان 1390 ] [ ] [ ♥ ღ دختر پاییز ♥ ღ ]


با
همین لبخندهای لاغر، عبور میکنم از حادثه های سرد.می آیم و می مانم تا مکرر


شود حدیث این حضور.اینجا هنوز هم میشود بوی اقاقیها را استشمام کرد، هنوز هم

میشود تو را دزدکی نگاه کرد و از زیبایی لبهایت شاعر شد.آب جریان دارد، با همان

تقدس ناب،بیا غبار غربت را بشوییم.بیا سایه ها را با هم قسمت کنیم و به آسمان زل

بزنیم،هنوز هم میشود از پروازچکاوک ها برای خوشبختی الهام گرفت.چشمهایت را

به من بسپار ،میخواهم تو را با خود به دیدن شگرف ترین راز هستی ببرم.

[ سه شنبه سوم آبان 1390 ] [ ] [ ♥ ღ دختر پاییز ♥ ღ ]
من زیر آسمان بلند هستم راه می روم، نفس میکشم
من این روزها زیاد دلم میگیرد حس می کنم که در این لحظه
نا شناخته ترینم
عادت می کنم به تنهایی ، کنار می آیم با بودن، طی می کنم با زندگی،
گذر می کنم از ارتفاع
دلم فریاد می خواهد و یک سکوت عمیق و تبسمی طولانی...

[ سه شنبه سوم آبان 1390 ] [ ] [ ♥ ღ دختر پاییز ♥ ღ ]

آنشرلی هم نشدیم که ازمون بپرسن :

آنه ؛ تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت ؟؟

[ دوشنبه دوم آبان 1390 ] [ ] [ ♥ ღ دختر پاییز ♥ ღ ]

وقتی

دلتنگ تو میشوم

وقتی

عطر تنت را می خواهم

من به باد هم

التماس میکنم

خدا که جای خود دارد !


[ دوشنبه دوم آبان 1390 ] [ ] [ ♥ ღ دختر پاییز ♥ ღ ]

با هر

ترانه ای...!!!

.

دوست

داری...!!!

.

اینرا

بخوان...!!!

.

دوستت

دارم...!!!

[ جمعه بیست و نهم مهر 1390 ] [ ] [ ♥ ღ دختر پاییز ♥ ღ ]

خوابــــهایم بوی تن تــو را می دهـــد !
نکنـــد ، آن دور تــر هــانیمــه شب ، در آغوشم می گیـــری ؟!!

[ پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 ] [ ] [ ♥ ღ دختر پاییز ♥ ღ ]

مرهم زخم هایم

کنج لبان توست

بوسه نمی خواهم

سخنی بگو!

[ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ] [ ] [ ♥ ღ دختر پاییز ♥ ღ ]

بـ ـهشتـــ هیـ ـچ استــــ

دربـرابـر گـ ـام بـرداشـ ـتن در كـ ـنار تـ ـو

در شـ ـبیـــ زیـبـ ـا

زیـ ـر نــور مـ ـاه


[ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ] [ ] [ ♥ ღ دختر پاییز ♥ ღ ]

در سبد خانوار دلـــــــــــــــــم

جای بوسه هایت خالی ست

تمام لب هایت را

به من بــدهکاری ...

[ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ] [ ] [ ♥ ღ دختر پاییز ♥ ღ ]

حیرانی من از سر زلف تو شروع شد

هی شانه مزن!

جان من آنجا نگران است ...

[ یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 ] [ ] [ ♥ ღ دختر پاییز ♥ ღ ]

دعایت میکنم من در میان ِ ربنای سبزِ دستانم

دعایم کن سرِ سجاده ی سبزت ،میان ِ بغض ِ چشمانت

که شاید..هم دعایِ تو گیرد ..هم دعای ِمن


[ جمعه بیست و دوم مهر 1390 ] [ ] [ ♥ ღ دختر پاییز ♥ ღ ]

گرچه گریه های گاه گاه من

آب می دهد درخت درد را

برق آه بی گناه من

ذوب می کند

سد صخره های سخت درد را

فکر می کنم

عاقبت هجوم ناگهان عشق

فتح می کند

پایتخت درد را...

[ چهارشنبه ششم مهر 1390 ] [ ] [ ♥ ღ دختر پاییز ♥ ღ ]

سلام...

یکی بهم گفت:خاطرات باید تو قلبت بمونه و فقط واسه خودت باشه!چرا مینویسیش!ذهنت چیه!؟

گفتم فراموشم کنم چه!؟گفت خاطرات همیشه همراه آدمه!راست گفت تو دلم نگهشون میدارم...

اما این روزها خیلی خسته ام...پاییز بدی شروع کردم...جوجه ام غمگینه و مشکلات به سمتش هجوم اوردن و این قلب منو میفشاره..امیدوارم روزهای خوشی در راه باشد.

بگذریم...روزگارتون خوش

[ چهارشنبه ششم مهر 1390 ] [ ] [ ♥ ღ دختر پاییز ♥ ღ ]

همه‌ی اين خانه‌ها را 


عمودی باشند 


یا افقی 


می‌پيمايم... 



تنها 


برای يک لحظه 


که دستانت 


در دستان من باشد ..


[ دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 ] [ ] [ ♥ ღ دختر پاییز ♥ ღ ]

عجـــــــــایب هشت گانہ اَند...

آغــــــــوشِ "تـــــــــو"

هیچ بُعـــــــدی ندارد ..

واردش کــــــــــہ شوی ،

زمــــــان بی معنــــــــا میشـود...

بی آنکـہ نفـــــس بکشی روحـــــــــــَت تآزه می شود ..

[ سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 ] [ ] [ ♥ ღ دختر پاییز ♥ ღ ]

تنگ که می شود دلم


به آسمان تو می نگرم


نسیم یاد تو


کوچ می دهد


ابرهای غصّه را


از آسمان قلب من


و پیچک دلم


جوانه می زند


به قامت خیال تو


دست که می برم بگیرمت


دوباره ...


دوباره تنگ می شود دلم !


[ پنجشنبه سوم شهریور 1390 ] [ ] [ ♥ ღ دختر پاییز ♥ ღ ]
سلام...هوا سرده..شاید برای من البته!

صبح زود بلند شدم..کار داشتم و باید با خواهرم میرفتم..

جوجه هم خودش زنگ زد...صحبت کردیم..

1 اینا بود اومدم خونه و 2 خوابیدم تا 4 که دوباره رفتم بیرون...

یه کوچولو جوجه رو دیدم...

امشب حال خوبی نداشت..ولی بهش نگفتم..البته خودش اس داد گفت...

امروز یه چهره متفاوت ازش دیدم قابل وصف نیست اما خوب نبود..

از خدا میخوام که یاورش باشه..بی نهایت دوستش دارممم...

شب یه خورده اس بازی کردیم و خوابید...

داشتم با عرفان حرف میزدم..یه چیزایی میگفت..که به اینکه خاله ش هستم

افتخارکردم...زبون دراز هست..اما قلب کوچولوش صافه..

و اینکه الان به این نتیجه رسیدم من در نهایت خنگی خیلی بدشانسم..

که دلیلش بماند...!

شب بخیر و زیر نگـــاه خدا...

[ پنجشنبه سوم شهریور 1390 ] [ ] [ ♥ ღ دختر پاییز ♥ ღ ]
سلام...

صبح ساعت 12 بیدار شدم..به جوجه زنگ زدم و صحبت کردیم ...

بعد به کارهای خونه رسیدم..امروز سرم شدید درد میکرد بخاطر ضربه دیشب

که خورد به دیوار...

بعد نمازم رو خوندم و زودی خوابیدم ..تا جوجه زنگ زد و بیدارم کرد...

صحبت کردیم و بعد هم که افطار بود...

امشب هم شب 23 رمضان و شب عظیم قدر بود...انشالله که خدا برای همه مون

سرنوشتی خیر قرار داده باشه...

روز تقریبا خوبی بود...جوجه ام هم امشب رفت احیا...

امشب تهران سرد بود واقعا از خنکی گذشت..انگار بوی پاییز میاد..فصل من!

جوجه هم میگفت حس میکنه....خدایا بخاطر آفرینش این فصل های قشنگ شکرت.

بابت همه ی مهربونیات شکرت..خدا جوونم دوست دارم...

جوجه جووونم عاشقــــتم...

خدایا جوجه ام به همه ی ارزوهاش برسون...

شب یعنی صبحـــگاه بخـــیر...زیـــر نـــگاه خدا...


[ چهارشنبه دوم شهریور 1390 ] [ ] [ ♥ ღ دختر پاییز ♥ ღ ]
سلام..

یکشنبه شب احیا بود و خیلی سبک شدم..و امروز دوشنبه هم روز خوبی بود..


خداروشکر...سرم درد میکنه و حس نوشتن ندارم..

این روزها: جوجه هست-سلامتی-محبت ومن و از همه مهمتر حضور پررنگ خدا تو

لحظه هامون...

جوجه جووونم عاشقـــتم..فکر و ذکرم تویی...

و

خدا جوونم شکـــرت و دوست دارم..

شب بخیر ..راستی امشبم هم نسیم خنکی میوزه...

زیـــر نگــــاه خدا...



[ سه شنبه یکم شهریور 1390 ] [ ] [ ♥ ღ دختر پاییز ♥ ღ ]

به شانه هایت تکیه میدهم 

و تمام زندگی را به دستانت میسپارم 

دستان تو 

ماهرانه می نوازند زندگی را...


[ یکشنبه سی ام مرداد 1390 ] [ ] [ ♥ ღ دختر پاییز ♥ ღ ]
سلام!جمعه که گذشت و روز خوبی نبود! فقط شبش خیلی خوب و با صفا بود..

شب عظیم قدر بود و شب نزدیکی به خدا...بی نهایت خوب بود و امیدوارم

که خدا قبول کرده باشه...

ظهر ساعت 12/30 بود بیدار شدم..تلفن کنار دستم بود..زنگ زدم به جوجه..

دیشب خیلی براش و برای رابطمون دعا کردم...دلتنگش بودم...

کاش میفهمید که شب و روز بهش فکر میکنم..

زنگ زدم یکم حرفیدیم و قطع کردم و اون دوباره زنگ زد...

خلاصه بعد تموم شدن حرفامون...دوباره دراز کشیدم که با صدای زنگ در

بیدار شدم..مامان بود ساعت 2/30 بود..دیگه بلند شدم و دست و روم شستم

و نماز خوندم و برای رفتن به خونه مینا ینا حاظر شدم..

امشب خیلی خونشون خوش گذشت...12/30 اینا بود اومدیم خونه..

قبلشم با جوجه ام حرف زدم...عاشقشــــم...

روز خوبی بود...خدارو شکر...

شب بخیــ ــر...زیــ ــر نگاه خدا..


[ یکشنبه سی ام مرداد 1390 ] [ ] [ ♥ ღ دختر پاییز ♥ ღ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من به آغاز زمین نزدیكم

نبض گل ها را می گیرم

آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت!

____

می خوام همیشه یادم باشه و به خودم بگم:

"امروز را

چنان زندگی کن

که لذت و خاطره ی آن

در تمام عمر

لبخند بر لبانت

بنشاند."


دریافتـــ کد های بارشــی واسـه وبــتون

Digital Clock - Status Bar

یــه عالــمه کـد های خوشــمل